آری، آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیاندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست
بين من و عشق تو ولی فاصله ای نيست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه بايد بروم حوصله ای نيست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و ان وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست
هيچ چيز نداري، گاهي ميان آشناهاي قديمي
نشستهاي، اما باز هم غريبه اي.
بعضي وقتها مي دانـــــــــي دلت پر است،
اما جايي را سراغ نداري که غصـــــــــههـايت را
بازگو کني.
گـــــــاهي وقتها حتي ديوارهاي اتاقت هم
از دست تو خسته شده اند و ديـــــــــــگر طاقت
شنيدن حرفهــــــــــاي پراز اندوه تو را ندارند. آن
وقت است که چشــــــــمهايت به يکباره هواي
باريدن مي کند.
ديشب براي من از آن گاهي وقتها بود...
تویی تو وجودم، بی تو با تو هستم
اگه سبزه سبزم تو هجوم پاییز
ذره ذره ی من، شده از تو لبریز
ای همیشه همدم واسه درد دلهام
عطر تو همیشه جاری تو نفسهام
ای که تارو پودم از یاد تو بی تاب
با منی ولی باز، دوری مثل مهتاب
بی تو با تو بودن شده شب و روزم
بی تو اما یادت با منه هنوزم
تویی توی حرفام، تویی تو نفسهام
ولی جای دستات خالیه تو دستام
من به شوق و یاد بارون، زنده ام و پژمرده نمی شم
تشنه ی یه ترسم اما سرد و دل آزرده نمی شم
سخته وقتی تو غزلهام، از منو تو واژه ای نیست
سخته بی تو ، با تو بودن
سخته اما چاره ای نیست
بی تو با تو بودن شده شب و روزم
بی تو اما یادت با منه هنوزم
تویی توی حرفام، تویی تو نفسهام
ولی جای دستات خالیه تو دستام
میشه بارون شد و صحرا رو عاشق کرد
میشه آفتاب شد و فردا رو عاشق کرد
تو شبایی که دریا رنگ غم داره
میشه ماهی شد و شبارو عاشق کرد
میشه ماهی شد و دریا رو عاشق کرد
آخه بی عشق دنیا سوت و کوره
دلت تو سینه س اما خیلی دوره
اگه دورت شلوغم باشه انگار
دلت دنبال یه سنگ صبوره
درسته عشقه و چشم انتظاری
ولی بی عشق بازم بی قراری
همه دنیا اگه مال تو باشه
بازم حس میکنی چیزی نداری
خدا با ما قرار عاشقی بست
قراری را که با ما بست نشکست
اگه پای قرارت هستی امروز
هنوزم فرصت عاشق شدن هست
- وهمین درد مرا سخت می آزارد -
که چرا انسان ، این دانا
این پیغمبر
در تکاپوهایش :
- چیزی از معجزه آن سو تر -
ره نبرده است به اعجاز محبت
چه دلیلی دارد؟
چه دلیلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناخته است ؟
و نمیداند در یک لبخند ،
چه شگفتیهایی پنهان است
من بر آنم که در این دنیا
خوب بودن - به خدا - سهل ترین کارست
و نمیدانم
که چرا انسان ،
تا این حد ،
با خوبی
بیگانه است
و همین درد مرا سخت می آزارد
شمع فرشته
مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟ ....
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد
داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
استاد پرسيد: چه آوردي ؟
با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به
اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق يعني همين...!
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟
استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش
كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .
استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين
درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی
برگردم .
استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!
و این است فرق عشق و ازدواج ...
و از نابينايي خود به شدت رنج مي برد!
پسر جوان و زيبايي عاشق دخترشده بود...
پسر جوان هر شب زير پنجره ي اتاق دختر نابينا ساز ميزد و شعر هاي عاشقانه مي خواند...
دختر نيز عاشق پسر جوان شد ،
زمان گذشت...
دختر نابينا و پسر جوان هر روز در پارک شهر قرار مي گذاشتند...
آن دو عاشقانه يکديگر را دوست داشتند...
دختر بار ها به معشوق خود گفته بود که اگر حتي براي يک نظر بتواند دنيا را مشاهده کند ؛
عروس حجله گاه پسر خواهد شد...
روز ها گذشت ...
تا اينکه با لاخره يک نفر حاضر شد چشمانش را به دختر ببخشد...
دختر بينا شد... شهر را ديد ...پارکي را که هروز به آنجا ميرفت را ديد...انسانها را ديد..
.جهان پيرامون خود را ديد...
چند روز بعد پسر جوان و زيبا که مشوقش بود ، به سراغش آمد و گفت :
تو بارها گفتي اگر بتواني ببيني ، با من ازدواج خواهي کرد...!
دختر سخت تعجب کرد...
با عصبانيت زير لب گفت اين چه بخت شومي است که حال هم مرا رها نمي کند!!
پسر جوان و زيبا هم نابينا بود!!!
دختر با صراحت به پسر گفت : نه من نمي توانم با تو ازدواج کنم !
پسر در حالي که قلبش شکسته بود و چمداني در دست داشت ...
به دختر گفت : پس به من قول بده که مراقب چشمانم هستي!
وبا قلبي شکسته براي هميشه آن شهر را ترک کرد
ممکنه بعضی از شما غروب رو دوست داشته باشین.ولی من صبح وقتی هنوز گرگ ومیشه هوا،اونوقت رو دوست دارم.وقتی رو که کم کم ظلمت مغلوب قدرت نور میشه.لحظه ی ترک برداشتن سیاهی آسمون.دوست دارم یه رودخونه ته دره باشه (یا یه کلبه وسط باغ که دورش درخت های فاش کرده گره خورده باشن و روش شاخه های خشک درخت ها رو انبار کرده باشن.یه همچین جایی دیگه)ومن از این ور به طلوع خورشید نگاه کنم.صدای جیک جیک گنجشک ها که به احترام صبح آروم صدا می کنن رو بشنوم وروی زمینی از چمن آروم قدم بزنم.بدون برنامه قدم بزنم.برم وبیام.بی هیچ مسیری.
اصلاً من اینو واسه چی دارم می گم؟من می خواستم
لطفا هيچ کس به خودش نگيره.هيچ کس.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.می خوام از يکی حرف بزنم که خيلی خوبه،حتی موقعی که باهام بازی می کنه وسر لج
می افته.يکی که به بهم وفاداره حتی وقتی بهش بدی می کنم.وقتی ازش خبری نمی گيرم،
اونه که سراغم مياد.از يکی می خوام حرف بزنم که هيچ وقت سرد نيست.يکی که هميشه يه
قدم توی عشق از من جلو تره.کسی که ساده می بخشه،از بس که روحش بزرگه.کسی که ميشه
بهش فکر کرد،هميشه.کسی که دستاش قويه.کسی که شونه هاش واسه گريه من هميشه آمادست.
کسی که وقتی نگاهش رو روی خودم حس می کنم غرق آرامش ميشم.
حاضرم قربونی نگاهش بشم ولی فقط نگام کنه. کسی که واسه اينکه بهت بگه قو ی تره لازم نيست
حرف بزنه.فقط نگاهش کافيه.يکی که نگاهش سنگين سنگينه. يکی که وقتی خيره نگام می کنه



